مشاعره

در کلاس عاشقی، عباس غوغا میکند
در دل هر عاشقی، عباس ماوا میکند
هر کسی خاهد رود در مکتب عشق حسین
ثبت نامش را فقط، عباس امضا میکند

دلا در عاشقی ستوار میباش
چو مردان خدا بیدار میباش

شبی در را به روی غیر بستیم
من و دل روبروی هم نشستیم
به یاد محفل نازت سحرگاه
بلور گریه را با هم شکستیم

میشود در لقمه اول ز جان خویش سیر
بر سر خوان لئیمان هر که مهمان میشود

دوش دیدم در میخانه صف است از عاشقان
ای خدا ناخورده می، من به شما رسیده ام

ز

میباره بارون، نم نم مث اشک چشای خیس مجنون
تنها که باشی، فرقی نداره خونه ای یا کنج زندون

نخستین بار گفتش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی

یکی پرسید از بیچاره مجنون
که ای از عشق لیلی گشته دلخون
به شب میل ات فزون تر هست یا روز
بگفتا گرچه روز است عالم افروز
و لیکن با شبم میل است خیلی
که لیل است و بود همنام لیلی

یا رب امشب برایم نم باران بنویس
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد این فراق

قلم گفتا قسم بر کردگارم
توان وصف مادر را ندارم

مشنو از نی چون شکایت میکند
بشنو از دل چون حکایت میکند
نی اگر سوزد خاکستر شود
دل اگر سوزد خانه دلبر شود

دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار، بی اجر

رندان تشنه لب را، آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان، رفتند از این ولایت

تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارت های ابرو

وقتی شنیدم اومدی، رو به خدا نشستم
گفتم پس از تو ای خدا، من اونو میپرستم

مستِ نگاهت شدم و دل به تو آسان سپردم
من بی‌تو هیچم و جهان بی‌تو معنا ندارد

در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمیزند

دیدی ای دل که غو عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

درخت دوستی بنشان، که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن، که رنج بیشمار آرد

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

دلا بسوز، که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمه شبی، دفع صد بلا بکند

در این دنیا که نامش عالم است
من هم عالمی دارم که نامش مادر است

تو مث نم نم بارون، توی هر حالی قشنگی
من حسادت میکنم وقتی تو با هر کی میخندی
اومدی عشق رو بزاری، روی گلبرگای تشنم
اینقده خوبی، جسارت میکنم بت میگم عشقم

من آن دردی کش جام الستم
که از عشق رخ محبوب مستم
چو دیدم فرق یارم را شکسته
نمودم اقتدا فرقم شکستم

ملکا ذکر تو گویم، که تو پاکی و ثنایی
نروم جز به همان ره، که توام راه نمایی

یار مرا غار مرا، عشق جگر خار مرا
یار تویی غار تویی، خواجه نگهدار مرا

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
امشب صدای تیشه، از بیستون نیامد
شاید به خاب شیرین، فرهاد رفته باشد

در کوی نیک نامان، مارا گذر ندادند
گر تو نمیپسندی، تغییر ده قضا را

از بس که جذابی، دل و جونم فداته
اینقدر دوستت دارم، دیگه قلبم براته
تا چشم تو چشم شدم باهات، عقل و دلم رفت
بسه یکم کوتاه بیا، رفتیم ما از دست

تا در طلب گوهر کانی، کانی
تا در هوس لقمه نانی، نانی
این نکته رمز اگر بدانی، دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

من آن گلبرگ مغرورم، که میمیرم ز بی آبی
ولی با ذلت و خواری، پی شبنم نمی گردم

من تو دریای جنوب ات، دل دادم به آسمون ات
بادبان ها را سپردم، به نگاه مهربون ات
گم شدم تو دل بارون، با یه حال عاشقونه
تو که گفتی نمیدونی، پس بگو آخه کی میدونه

همچو آیینه مشو محو جمال دگران
از دلو دیده بشو نقش خیال دگران
در جهان بال و پر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با پر و بال دگران